به صدایم می خندد
داد می زند...
عصبانی می شود...
حواسم نبود که چه خاکی اینجا نشسته...
حالا نگاه هم نمی کنی...
که... اگر... یعنی... جز... به...
با حروف اضافه نمی شود زیست...
من تو را می خوانم...
دیر
اما
تو را می خواهم
آسمان نزدیک است
شب است و
روشن
آنقدر که هیچ وقت پایمان به هیچ چیز گیر نکند
|
+| نوشته شده توسط
آیدا و دال در جمعه 19 مرداد1386
|