تبليغاتX
رژه بر خاک پوک
 
نگاه می کنم به  چند زخم

ممنونم

همه چیز خوب است...

حرف هست...

سیم...

یک عالمه کتاب که نخوانده ام

همه چیز خوب است

دلم را خوش می کنم به یک راز

رازی که فقط مال من است

دزدکی نگاهش می کنم...

ممنونم

همه چیز خوب است

عاشقی؟

آدمی؟!

تو اصلا بشری؟!

من گفتن حرام است.

سرم را بر می گردانم

این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟!...

می گوید

طول بریدگی خیلی مهم نیست

فقط کافیست

شاهرگ را بزنی

خیلی کوچک حتی

خیلی

خیلی

کوچک...

 

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در یکشنبه 28 مرداد1386  |
 دشت
آسمان آبی

زمین خاکی

کوهی...

گلی...

چند تکه چوب خشک...

اینجاست سرزمین من

با من سخن بگو خانه ی سبز... سبز عزیز به کمکم بیا...

و تو

هم وطن... هم خانه ی قدیمی...

                                        همیشگی...

اینجا وطن ما بود.

دستانم را بگیر و

 بگذار اشک بریزم...

بگذار ببوسمت...

بگذار برایت سخن بگویم

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در پنجشنبه 25 مرداد1386  |
 تلق و تولوق
به صدایم می خندد

داد می زند...

عصبانی می شود...

حواسم نبود که چه خاکی اینجا نشسته...

حالا نگاه هم نمی کنی...

که... اگر... یعنی... جز... به...

با حروف اضافه نمی شود زیست...

من تو را می خوانم...

دیر

اما

تو را می خواهم

آسمان نزدیک است

شب است و

روشن

آنقدر که هیچ وقت پایمان به هیچ چیز گیر نکند

 

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در جمعه 19 مرداد1386  |
 
 
بالا