تبليغاتX
رژه بر خاک پوک -
 
شاید زیر باد کولر یخ زده باشم...

یا یک روز دور وقتی تنها قدم زده بودم روی برف

یا یک شب بارانی که توی تراس دراز کشیده باشم.

زمستان٬ بهار٬ تابستان٬ پاییز

سال انگار عوضی می چرخد

بهار٬ تابستان٬ پاییز٬ زمستان.

انگار درست یک سال پیش بود... شاید برایت نوشته بودم

تو را قسم به عشق که از گذار ۲۱ غمگین مباش

شبی که هوا خیلی مهم نبود!

آمده بودم... تند! لحظه به لحظه ترس بودم!

و ذکر و ذکر و ذکر

حالا فقط آیدای نازنین!

                      می دانم. خوب می دانم که از... .

 

حالا حرف از روزهای دور نیست

یا کاش دور بود... یا امروز از بعدتر ها بود

که نگاه بود... نگاه غریبه ای که می دید امروز را

که این دو تا را آهای!!... یکی شان چرا این جوریست و آن یکی شان چرا آن جوریست؟!

یا یکی بنشیند و بگوید...

آیدا!...آیدا!

بیست و دو سالگی چه طعمی دارد؟

آیدا ساکت بنشیند... یا بگوید قصه ی ستاره ها را یادت رفته؟

یا شاید حتی حرف از همان دورتر ها هم نباشد

که غریبه ها همه جا هستند

آدم را توی شلوغی هل می دهند.

یک دوست که نشسته باشد گوشه ای

آشنا...

و ورق بزند کتاب های قفسه ی فرشته را که:

لازم نیست بگویم چه مایه می خواهمت

چشمانت ستاره است و دلت اشک

 

و باز یکی دیگر که چشم بدوزد توی چشم هات

و بخندد... ا!! تو هم؟! تو که اینجا نبودی!!

 

می بینی نگارم...؟

اینجا چقدر شلوغ شده... یک کلمه هم که بگویم

باز صد نفر و

     ده نفر و

        هزار نفر...

اینجا بدجوری شلوغ است

و باز انگار یکی که کمی آشنا تر باشد

برای بار صدم یا هزارم بخندد

ا !!! این دیگه چیه؟! اینجا چکار می کنی تو؟!

گفتم راه می رفتم

هوا سرد بود و دستانم یخ زده بود.

قلبم مرا گرم می کرد.

وقتی فرشته ای دراز کشیده بود

و یکی هم زانو زده بود و

سخت دعا می خواند... نه... این یکی سخت نمی شد.

می گفت اینجا نباش... ما حرفی نداریم

امشب اما کاش می دانسم چرا گناهی؟

اشکی؟

و چیزی که هی سنگینی می کند روی سرم

یا دست هام که توی برف یخ زده اند یا زیر باد کولر یا...

 

آیدا

آیدا

تو بگو

بیست و دو سالگی چه طعمی دارد؟

که خودکشی اگر گناه نبود دال خیلی وقت بود که ترسیده بود!!!

می دانی تو می دانی... جربزه اش را که دیده ای!!

دال می ترسید آیدا

دال می خواست اسم یکی را فریاد بزند

تو بگو

شیرین است یا تلخ یا ... .

می گوید اینجا چکار می کنی؟ دستت را بکش... تو دوری٬ تاریکی

خاموشی... خاموش!

دیروز بود... حواست نیست!

حالا چند ساعت گذشته...

حالا تو بگو...

قسمت بدهم به عشق یا به عصمت؟

نه  لازم نیست

چشمانت ستاره است و

                           دلت اشک

|+| نوشته شده توسط آیدا و دال در چهارشنبه 23 خرداد1386  |
 
 
بالا