می گویند روزی هست که اسمش روز عشق است
این روز نزدیک است
می گویند توی همین هفته است
فردا
شب
دیگر شب هیچ نیست
یادش بخیر وقتی بعد از کوچک ترین گردی که می نشست اینجا
دادمان به عرش می رفت
تو می گویی فرقی نمی کند که چه می گویم
یا هر آنچه می گذرد
من تو را دوست دارم
برای خاطر دوست داشتن*
برای باران برف و آنقدر رفتن و خسته نشدن...
من اما خسته ام
تو
تویی که خسته نیستی
عوض نشده ای
و یادت هست شمسی بود زمانی
چیزی بگو
|
+| نوشته شده توسط
آیدا و دال در سه شنبه 23 بهمن1386
|